سيد حسن خواجه نقيب الاشراف بخاري ( نثارى )
مقدمهء مصحح 25
مذكر احباب ( فارسى )
امّا سخن خود وى نظمى است در بسيارى از موارد عارى از عنصر خيال و مشحون از صنايع سخت و دشوار ادبى ، و گاه بازى با بحور و اوزان عروضى . او مىكوشيده است تا ابيات " چهار بحرى " و چند بحرى بسرايد « « 1 » » و از قصايد مصنوع ديگر شاعران " رباعى مستزاد " استخراج كند « « 2 » » و " اظهار مضمر " بسازد « « 3 » » . بنابراين غزل زير را كه بعضى از معاصران به او نسبت دادهاند : به سينه از تو خدنگ شكارئى دارم * ترحمى كه عجب زخمِ كارئى دارم به گردِ كوى تو شب ناله كردهام چندان * كه روز پيش سگت شرمسارئى دارم مرا ز لطفِ خود اى شوخ نااميد مكن * كه من ز لطف تو اميد وارئى دارم مبر به تيغِ ستم رشتهء محبت را * كه در محبّت تو آه و زارئى دارم دلم چو غنچه به داغ تو گرچه سوخت ، خوشم * كه بر صحيفهء دل يادگارئى دارم تو و ترانهء عزلت كه من هم از دلِ تنگ * به بزم عشق فغانى و زارئى دارم فتادم از نظر يار و چارهجويى نيست * به غير گريه كزو چشم يارئى دارم نثارِ بزم تو كردم هزار گوهرِ اشگ * بدان اميد كه گويى نثارئى دارم « « 4 » » بىگمان از نثارى بخارى نيست و همچنانكه بقائى اندجانى در مجمع الفضلاء اشاره كرده است ، مىبايست از نثارى تونى باشد ، زيرا در مجموعهء ابيات نثارى بخارى - كه در مذكّر احباب او آمده است - عنصر صنعت - آن هم صنايع ديرياب - عنصر
--> ( 1 ) . ر . ش : همان ، شمارهء 280 ( 2 ) . ر . ش : همان ، 77 ( 3 ) . ر . ش : همان ، 177 ( 4 ) . بقائى اندجانى ، مجمع الفضلاء ، خطى ، 199 ( به نقل تاريخ تذكرههاى فارسى ، 2 / 226 )